مرتضى راوندى

278

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

( الحكاية ) روزى شيخ ما ابو سعيد ( قه ) فصد كرده بود حسن مؤدب را ، گفت : هان اى حسن چگونه مىبينى ؟ حسن را بر زبان برفت : مردان جهان فصد كنند خون آيد * تو فصد كنى عشق تو بيرون آيد شيخ قصاد را گفت بگير و ببند ، دست شيخ حالى بستند و ديگر خون برنگرفت . گفتگوى ابن سينا با ابو سعيد ( الحكاية ) يكروز شيخ ما ابو سعيد ( قه ) در نشابور مجلس مىگفت . خواجه ابو على سينا رحمة اللّه عليه از در خانقاه شيخ درآمد و ايشان هردو پيش از آن يكديگر را نديده بودند . اگرچه ميان ايشان مكاتبت بود . چون بو على از درآمد ، شيخ ما روى به وى كرد و گفت حكمت دانى آمد . خواجه بو على درآمد و بنشست . شيخ به سر سخن شد و مجلس تمام كرد و از تخت فرود آمد و در خانه شد و خواجه بو على با شيخ در خانه فراز كردند و سه شبانروز با يكديگر بودند به خلوت و سخن مىگفتند كه كس ندانست و هيچ‌كس نيز به نزديك ايشان درنيامد مگر كسى كه اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند . بعد از سه شبانروز خواجه بو على برفت . شاگردان از خواجه بو على پرسيدند كه شيخ را چگونه يافتى ؟ گفت : هرچه من مىدانم او مىبيند ، متصوّفه و مريدان شيخ چون به نزديك شيخ درآمدند ، از شيخ سئوال كردند اى شيخ ، بو على را چون يافتى ؟ گفت هرچه ما مىبينيم او مىداند . و خواجه بو على را در حق شيخ ما ارادتى پديد آمد و پيوسته به نزديك شيخ ما در آمدى و كرامات شيخ ما ظاهر مىديدى . يكروز از در خانهء شيخ درآمد ، شيخ گفته بود كه ستور زين كنيد تا به زيارت « اندر زن » شويم ، و آن موضعى است بر كنار نشابور در كوه معروف به غار ابراهيم ادهم رحمة اللّه و صومعهء او آنجاست كه مدتها عبادت كرده است ، چون خواجه بو على درآمد شيخ ما گفت : كه ما را انديشهء زيارت اندر زن مىباشد . خواجه بو على گفت كه ما به خدمت بياييم . هردو برفتند و جمع بسيار از متصوّفه و مريدان شيخ و شاگردان بو على با ايشان برفتند . و در راه كه مىرفتند نيى بر راه افتاد بود . شيخ فرمود تا برگرفتند ، چون به نزديك صومعه رسيد . شيخ از اسب فرود آمد و آن نى را بگرفت به موضعى رسيدند كه سنگ خاره بود شيخ آن نى را در دست گرفت و بر آن سنگ خاره زد